دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۸

به سوی ظهور !

راستش از بس به نوشتهام گفتن خاطره که خودمم نمیدونم دارم از چی مینویسم!والا..
داشتم با اینترنت ور میرفتم که مامان گفت پاشو برو مولوی پرده رو بگیر.از بس گفت تا منم پاشدم و رفتم.حمیدم پیچوند و نیومد!
ماشین و گذاشتم نزدیک BRT و جاتون خالی سوار اتوبوس شدم و مسافرت درون شهریم شروع شد...
از همون اول که سوار اتوبوس شدم،دوربینام کار افتاد و آی چش چرونی کردم...از شانس من به هر طرف نیگاه میکردم بیشتر به عظمت خدا پی میبردم.یاد سوره ی الکیس افتادم"و در مسیر شما کیس ها آفریدیم تا همواره به یاد ما باشید"
خلاصه توو مسیر رفت و برگشت کلی از این سوره های مبارکه به خاطرم اومد و باعث شد تا با بعضی از همون ها هم صحبت بشم(بر فکر بد لعنت)..داشتم با خودم میگفتم BRT اونقدرها هم بد نیست که من ازش میترسیدم!البته ترس که ندارم،همش شوق وصال زود هنگامه!آخه همین چند ماه پیش بود که منو یکی از آشناهامون میخواستیم بریم جام جم(ره) که گفتم علیرضا بیا سر جدت با ماشین نریم که اصلا حوصله ی ترافیک رو ندارم!واسه همینم رفتیم سر خیابون آیت الله مطهری(عج) که سوار BRT بشیم و بریم سمت پارک ملت.خیر سرم حسابی هم ژیگول کرده بودم،از موی سیخ سیخی تا یقه دلبریو...
نشستیم توو اتوبوس و یعد چندتا استگاه یه جا واسه 2تامون جور شد.نشستیم ور دل هم و منم از اینکه الان میرسیم و اونجا و فلانو بیساره میگفتم که چشمم افتاد به 2تا یرادر کت و شلواری که پیش هم نشسته بودن و هی منو علیرضا رو دید میزدن.
یکیشون گلاب به روتون شبیه آلت الله احمدی نژاد بود و فقط یکم ریشش بلندتر بود!آقا از همونجا انگار که بهم الهام شده باشه که اتفاقی میفته دلم هی میشورید!
تا اینکه....ما به ایستگاه ونک رسیدیم.
اون 2تا آقای مهترم میخواستن پیاده بشن که یکیشون با 2تا پسر خوش تیپ پیاده شد و اون یکی هم به ما اشاره زد که بفرمایید پایین که باهاتون کار دارم!
جان؟!!!
همون جا بود که شصتم خبردار شد که آقایون از سربازان گمنام امام زمان هستن که مثل خود اون حضرت لا به لای مردم،بدون اینکه شناخته بشن حرکت میکنن و دست نیازمندانی همچون ما رو میگیرن و به همون جایی میبرن که فقط خود آقا میدونه!
بله...خلاصه تا اومدیم به خودمون بجنبیم و دست حاجت بالا ببریم،خود ایشون لطف کرد و برای تبرک دستی به صورت من کشید که برق 3فاز ازم پرید!
بعد از اینکه پیادمون کردن،برای اینکه مردم منتظر رو از حضور نورانی اون 2عزیز با خبر نکنیم،ما رو با عجله به سمت قدمگاه حضرت راهنمایی میکردن.بعدا فهمیدم که اون پسرای خوش تیپ هم از یاران حضرت بودم که لباس جوانان امروزی رو پوشیده بودن و زودتر از اتوبوس پیاده شدن تا نکنه یه وقت ما تاب دیدن حضرت رو نداشته باشیم و نخوایم بریم!
یکی از برادرا هی میگفت شما"خب...ماشین آتیش میزنی!!!هان...؟؟"
گویا قسط داشتن مارو به پشت پرده ی غیبت ببرن اما خب،اون شب قسمت ما نشد...
بعد کلی تبرک دست و پای عزیزان که نثار ما میشد و الفاظ و دعاهای الهی که به ما دادن،بلاخره تونستیم از برادران جدا بشیم و به راهمون ادامه بدیم.البته پیاده!
توو راه کلی به خودم فحش دادم که چرا درست امروز که خلوت بود ماشین نیاوردم!
گفتم دیگه سوار BRT نمیشم.اما بعد اون بازم سوار شدم.اما انگار اونقدرها هم بد نیست...

یکشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۸

...تولدت مبارک...

9اسفند 1388
امروز تولد یه دوست خوب بود...flower
یه دوست جون خوب که دلم واسش یه ریزه شده!
عزیزم الهی 100ساله بشیabc***تولدت مبارک*** 


پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۸

نقش بر آب...

بارها و بارها شده که احساس کردی دلت شکسته اما دلیلش مبهم بوده...
گاهی انتظاراتی از افرادی داریم که اصلا دلیلی براش وجود نداره!
بعضی وقتا هم بازتاب عمل خودمون هستش که باعث شکستن دل و غرورمون میشه.
به نظر من غرور چیز خوبی نیست و باید شکسته بشه ولی...ولی برای کسایی که ارزشش رو داشته باشن،دوسمون دارن و دوسشون داریم!نمونش کسی که سالها باهات دوست بوده و از دوستیش لذت میبردی،و سر مسئله ای باهم قهر کردید.
چرا باید منتظر شد تا اون پا پیش بزاره.شاید اون هم همین حس رو داره!اونوقت چی میشه؟!
اینجاست که بعد مدتها وقتی به پشت سرت نگاه میکنی میبینی پر از این دوستا بودن که بخاطر غرور از هم دور موندین...
و اونجاست که دلت از خودت میشکنه که چرا!
چرا زمانهایی رو ک میشد جای قهر و کینه دوست بود و اذت برد رو به راحتی با غرور گره زدیم و به اعماق اقیانوس کینه فرستادیم و جای سابقه ی دوستی،سایقه ی قهر رو بالا بردیم...
بر عکس چشم باز میکنیم و میبینی ماها و یا سالها با افرادی دوست بودی که تنها شریک شادی های تو بودن و وقتی دلت میخواد تکیه گاه اشکات بشن،پیداشون نمیکنی...
 کاش میدونستیم نقش خاطره هامون رو کجا بزنیم...!!!
میشه جبران کرد،اما زمان منتظر جبران ما نخواهد شد !!!

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۸

ردپای دوست...

به دورو برم که نگاه میکنم،چیزی ورای سابقه ی دوستی نظرمو جلب میکنه...

یکی سالها باهات دوسته اما درکش نمیکنی...یکی سالها همدمته ولی درکت نمیکنه...
یکی رو تازه آشنا میشی ولی انگار سالهاس بهش نزدیکی...یکی رو ندیدی اما دوسش داری...
توو زندگی همه ی ماها این تجربه بوده و هست و خواهد بود...
میتونه یه همسایه،یه همسفر ویا به قول امروزی یه دوست اینترنتی باشه...
باز هم تکرار میکنم که ما روابطی رو خوشایند میبینیم که ازش لذت ببریم و برخی از نیازهای درونیمون رو ارضا کنه...
نمیفهمم چرا بعضی ها اصرار دارن که نباید از دوست،هیچ توقعی داشت!
اینکه ما از کسی نباید طلبکار باشیم به جای خود ولی یه تفاوتی بین یه دوست و یه غریبه باید باشه!
همینطور یه دوست معمولی با یه دوست صمیمی و...
همین براورده شدن توقعات منطقی از سوی 2طرف هستش که درجه ی دوستی رو مشخص میکنه!
اینکه بعد ماه ها یه دوست هم دوره ایه مدرسه یا دانشگاهت،بدون هیچ توقعی باهات تماس میگیره و احوالت رو میپرسه خیلی خوشحال کنندس،ولی وفتی به اصطلاح صمیمیترین دوستت بعد چند روز حتی جواب زنگتم به زور میده به همون اندازه ناراحت کنندس و وقتی نوبت به مقایسه میشه،فقط اسم از سابقه ی دوستیه...
توو دنیای ارتباطات هستیمو گاهی دوستت برای خبر دار شدن از تو سراغتو از دیگری میگیره!
ادعای دوستی رو میبینن اما گوشیه موبایل و تلفن رو توو دست خودشون نمیبینن که حتی یه اس ام اس خشک و خالی به خودت بدن!
به هرحال وقتی از دور نگاه میکنم میبینم دلیل هر توقعی یه چیز دیگه هم هست و اون توقع خود طرف هست!
اینکه اصرار داشته باشیم صمیمی هستیم...
چه بسا افرادی صمیمی،که هرگز جز ادای بی منت رسم دوستی،در کنارمون هستن و ما ازشون لذت میبریم،بی اون که بدونیم دوسمون دارن و قدرشون رو بدونیم...
الان مجریه تلویزیون جمله ای رو گفت که انگار داشت به نوشته هام نگاه میکرد!
حکمت دوستی به کنار هم بودن نیست،بلکه به یاد هم بودنه....

دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۸

دوران گذار...

خیلی فکر کردم که چی بنویسم!
  هی نوشتم...هی پاک کردم...
آخه دیگه خسته شدم بس که از یه عشق بی حاصل نوشتم و به قول خودش آب در هاون کوفتم...
 نمیدونم والا چرا بعضی ها مثل من دنبال یه سوژه میگردن که خودشون رو سر کار بزارن و اسباب ناراحتی رو واسه ذهنشون فراهم کنن!...
به نظرم هر آدمی توو زندگیش دوران خاصی رو تجربه میکنه که نه تنها با گذشته اش فرق داره،بلکه آغازی برای آینده ای متفاوت هست...

گفتی شتابِ رفتن من از برای توست،آهسته تر برو که دلم زیر پای توست...
با قهر می گریزی و گویا که غافلی آرام سایه ای همه جا در قفای توست...
ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی رفتی،بسوز اینهمه آتش سزای توست...
جستم از دام به دام آر گرفتار دگر من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر
شد طبیب من ِبیمار مسیحا نفسی تو برو بهر علاج دل بیمار دگر

خیلی وقت بود که باید این بت رو میشکستم!
دیر هست اما پشیمون نیستم...
چون باعث شد تجربه های زیادی به دست بیارم...
اینکه قدر کسایی رو که دوسم دارن رو بدونم و سعی نکنم دل آدمی رو بشکنم..
همینطور بفهمم شکست عشقی پایان زندگی نیست..و
ساده بگم،مرگ نیست..!
میشه باز هم دوست داشت و عشق ورزید...میشه دوباره ساخت و دوباره معنا داد....
نوشتهای گذشتم رو پاک نمیکنم،چون میخوام سند ظلمی باشه که 2سال به دلم کردم...
عشقی که به پاکیش قسم میخورم و هرگز هوسی به دلم راه ندادم...

روم به جای دگر،دل دهم به یار دگر،هوای یار دگر دارم و دیارِ دگر
به دیگری دهم این دل که خوار کرده ی توست،چراکه عاشق نو، دارد اعتبار دگر...
خبر دهید به صیادِ ما،که ما رفتیم به فکر صید دگر باشدو شکار دگر
تا کی جفا کشم زتو ای بی وفا برو!بگذاشتم به مدعیان مدعا برو!
دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی،بیگانه ام دگر،برو ای آشنا،برو!
امید صلح نیست دگر،نیست،نیست،نیست منشین؛ برو..برو..برو ای بی وفا،برو..!

ه.ه.ه...
سکوت بهترین فریاد هاست......

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۸

هوا بس ناجونمردانه سرد است...

میگن تا بچه گریه نکنه پستونک دهنش نمیزارن،یا یه چی توو همین مایه هاس دیگه...
بعضی نیازها هست که نمیشه به زبون آورد!
بگم بغلم کن...بگم ببوس...بگم نوازشم کن...بگم بهم بگو که دوسم داری...و...
خب اگه قرار باشه بگم که میرم یه رباط میخرم!
اوه...جالی خودم خالی...
چه چیزا که توو این چند روز ندیدم و نشنیدم و نخوندم...
حوصلم سر رفته!دیگه حتی باید به خودمم التماس کنم تا دستی به سرم بکشه...!
هرچی هم خوب باشی و مهربون،فقط کافیه یه کارت به مزاج دیگری خوش نیاد...
ه.ه.ه...یخ کردم!نمیدونم از سردیه هواست یا سردیه آدما....

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

سایه های خیال

ای بابا...
دیگه دل و دماغ حرص و جوش خوردن ندارم!
به هرکی اینو گفتم میگه،حتما سرت به جایی خورده..!سالمی؟حالت خوبه؟!
خب چی بگم؟!چی دارم که بگم...از کجاش بگم..؟!
هه...فقط گاهی یواشکی با یه ادی غریبه میرم سراغ پنجرش و یه فوضولی توو پروفایلش میکنم...
بعدشم پشیمون میشم!
ه.ه.ه...من که نیستم ببینم چی شده،ولی از نوشته هاش که تغییر میکنه میفهمم باز یه آدم جدید وارد ذهنش شده...
توو این 2سال،کم نبودن افرادی که دوستشون داشتم ولی ترسیدم باهاشون یه رابطه ی عاطفی شروع کنم!
الانم هستن...
قبلا هم گفتم که همیشه دیر میرسم...همیشه یه جای کار لنگ میزنه...وقتی هم هیچ مشکلی نباشه،دیگه واقعا شک میکنم...!!!
چقدر سخته وقتی کسی رو دوست داری ولی مجبوری پنهان کنی!بخاطر خودش و به خاطر خودت و چون دوستش داری...
به خاطر همینم گاهی اوقات،بر خلاف میلم اونا رو از خودم روندم تا از طغیان و طوفان اقیانوس دلم در امان نگهشون دارم.!
اووف.ف...توو این دوره زمونه که به قول ترانه ی نیما"عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ"،همون بهتر که توو خودم بریزم و پنهونش کنم تا اینکه بخوام دلم و رسوا کنم..
اعتراف میکنم،عکس ظاهرم،خیلی ضعیفم...
بزار لااقل از زخم های یه نفر بسوزم تا بخوام دلمو هزار تکه کنم و هر تکه ش جای یه خجر...
از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

ولنتاین...

هی...روز عشق بین المللی هم رسید :) 
نمیدونم به کی باید تبریک بگم!
اما جای اینکه از کسی اسم ببرم،روز عشق رو به همه ی عاشقا تبریک میگم...
چیزی نمینویسم و ترجیح میدم بزارم برای روز عشق ایرانی!
اما امروز یاد یه خاطره افتادم!
یه همچین روزی،دقیقا 2سال پیش،مثل امروز تنها بودم!اما یه تفاوتی داشت و اونم این بود که اون روز عشقم بود ولی در سفر...
امروز داشتم با یکی از دوستام که تووی همون شهر زندگی میکنه حرف میزدم که یاد اون روز افتادم...
حوصلش سر رفته بود و تووی ویلا تنها بود!
هه...تلفن به دست یا با دکمه های هود ور میرفت یا هی اینور اونور و شکایت از تنهایی و اینکه حوصلش سر رفته میکرد...
ه.ه.ه..چقدر ساده بودم که خیال میکردم دلش واسه ی من تنگ شده...اما من آروم بودم...آروم و گوش...
دلم میخواست از توو سوراخ تلفن برم اونور و بغلش کنم و حسابی ببوسمش و هرکاری بکنم تا دیگه احساس ناراحتی نکنه...
به نظرم غم عشق آدم سنگینتر از غم خود آدم حس میشه...!
بگذریم...گذشت...!
ولی یه چیز رو درس گرفتم که همیشه نمیشه به خلوت کسی اعتماد کرد...
بعضی ها وقتی تنها میشن یا حوصلشون سر میره،بهترین بازی که آرومشون میکنه،بازی دل دیگرانه...
شاید این بازی ماها ادامه پیدا کنه ولی همیشه یک بازی خواهد بود...

جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۸

حباب...

ارزش محبت به استمرار آن است، نه به اندازہ ی آن...
همینطور که نشستی و تنهایی هات رو میشموری،یهو یه دست مهربون یا یه صدای آشنا،میاد و تنهایت رو میخره...
دلت از همه جا پر و شکسته اما یه دل مهربون میاد و یدک کش دلت میشه...
گاهی همون اتفاقی که میخوای میشه،اما گاهی میشه و با خودت میگی کاش که نمیشد..!
همین طور که به بار تجربیاتت اضافه میشه،تازه میرسی به نقطه ای که میفهمی،هیچ چیز ثابت نمیمونه حتی اخلاق آدما...
همه بعد مدت کوتاهی رفتاری رو نشون میدن که دلشون میخواد و اگه خوشت نیاد "راه باز است و جاده دراز...".
قبلا آره اما دیگه واسم عجیب نیست که آدما زود از هم خسته میشن...
دیگه دوستی معنی خاص نمیده...هرکی گفت سلام،دوستته و هر موقع که دلش خواست میزاره و میره...
ماها برای همه چیز وقت داریم اما همیشه وقت کم میاریم...
هه...زیاد برخورد مینم با کسایی که حتی دادن جواب یه sms براشون سخته و میگن مگه ما بیکاریم.کی حوصله داره...
میتونه دوستت باشه،که چند هفته ازت دوره و دلت براش تنگ شده و دلت میخواد خبری ازش داشته باشی،آخرم خودت دست بکار میشی،ولی حتی جوابتم نمیده...
یا کسی که خیال میکنی از تماس تو خوشحال میشه،اما در واقع تو رو مزاحم میدونه...
نمیشه خیال کرد که این وسایل و امکانات برقراری ارتباط بین افراد وجود نداره!
امکاناتی که در بیشتر شرایط امکان استفاده ازش رو داریم اما نمیخوایم!و هزار و یک بهونه داریم!
smsی که نمیرسه،چتی که چراغمون خاموشه،زنگی که صداشو نشنیدیم،تلفونی که ما حموم بودیم و...
والا دیگه جواب sms رو حتی اگه دنیا هم کار داشته باشیم،اگر طرفمون رو 2زار ارزش براش قایل باشیم،میشه حداقل تووی دستشویی هم جواب داد(نکنید!گوشیتون میفته بدبخت میشید،خواستم بگم خواستن توانستن است:) ).
خلاصه اینکه به نظر من کیفیت یه رابطه به نزدیک بودن افراد به همه،نه لاف دوستی زدن و انجام رفتارهای خوشایند گذرا...
بازم یه حرف قدیمی از خودم که اگه تو یه رابطه شناخت و معرفت نباشه،مثل حبابی میمونه که با هر اتفاقی میترکه!با تمام زیبایهاش...

پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۸

چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۸

My Heart



سلام خوبی دلم؟

روم سیا...خیلی مدته که باهات حرف نزدمو حالتو نپرسیدم!
آخی...بمیرم الهی....چرا اینقدر پیر و شکسته شدی؟؟!!!!
یه زمانی صاف و یه دست بودی،اما حالا چقدر تیکه تیکه و وصله پینه....
بمیرم برات،چرا تحمل میکنی...چرا نمیخوای مثل دوستات باشیو به خودتم فکر کنی...
من چه کاری از دستم بر میاد؟!برو توو آینه یه نگاه به خودت بنداز...
ساده...بدون آرایش...بدون رنگ...
کاش تو هم مثل دوستات به خودت میرسیدیو شیک میشدی...
به جای این زخم ها و وصله ها،هزار نقش و نگار رو تنت کار میکردی...
هر بار که سرک کشیدم،دیدم با تمام خستگیت،داری گوشه های لب پر شده ی دل دیگری رو صاف میکنی و بهشون روغن جلا میزنی...اما پس کوشن؟!کجا رفتن؟!
هیچ کدوم تنها نیستن،حتی اونا که...
هان؟چیه؟باشه،فریاد نزن سرم...باشه...باشه...
شرمندتم :( میدونم منم خیلی خیلی بهت بد کردم...اصلا همش تقصیر منه...
تمام جای پاهایی که روی بدنت نقش بسته رو من باعث شدم.
حق داری اگه هرچی بارم کنی و بد و بیراه بهم بگی...
ه.ه.ه...میخواستم تنها نباشی،اما تنهاترت کردم و تو رو که با ارزشترین دارایی زندگیم هستی رو به راحتی به دیگری هدیه میدادم...
آخ.خ.خ....وایسا ببینم اینجا چی پیدا میشه که مرهمت بشه...
آم.م.م...دود سیگار!بوی الکل.اما نمیدنم شربت محبت چی شده!؟
هی؟!صبر کن ببینم...دستات یه بوی عجیبی میدن..!آره،خودشه :( !چرا نفمیدم!پس روغن جلا نبود...

دوشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۸

روزگار مبهم

از چی میترسی؟اینکه دل ببندی یا دل ببندن بهت؟!
خب چه اشکالی داره؟
چه بسا گاهی از کسایی که دوسشون داری دور میشی،که مبادا وابسته بشی...
به نظر این کار،یه جور فرار و دور شدن از خودت نیست؟!جنگ با احساسات درونت...
خب وابستگی چه ایرادی داره؟بخوایم یا نخوایم،اگه دلمون یه جا گیر کنه،وابستمونم میکنه!
ما برای کی زندگی میکنیم؟ خودمون یا اطرافیانمون؟(پدر و مادر یا فامیل)...
همین زندگی کردن برای دیگرانه که باعث میشه جای پرورش احساساتمون اونا رو سرکوب کنیم...
به نظرم این در مورد همجنسگراها بیشتر صادقه که به خاطر ترس از آینده ای مبهم،هم با احساسات خودشون و هم دیگران خواسته یا ناخواسته بازی میکنن...
تا حدودی حق میدم اما میشه بهتر دید و بهتر عمل کرد و تا جایی که ممکنه سعی کرد برای خودمون زندگی کنیم..
زندگی کوتاه و ارزشمنده...
من از پروانه بودن ها،من از ديوانه بودن ها...
من از بازي يک شعله سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم!
من از هيچ بودن ها،از عشق نداشتن ها...
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم!
من از عمر رفاقت ها،من از لطف صداقت ها...
من از بازي نور در سينه ی بي قلب ظلمت ها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها،مرگ اشنايي ها...
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها ميترسم!

شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۸

باز چیه؟!

همه چیز دست به دست هم میدن و افکارت رو بهم میریزن!
کجاست اون آغوش پاک...
آن احساس شیرین و بی هوس...
نه!نه...همان هوس ...یک هوس با دستان پاک تو...هوس داشتن رویای با تو بودن،با تو موندن،با تو رفتن...
آه...کاش دلم زبانی چون سرم داشت...
نه!نه...شاید اونوقت،آتش جهنم،سرد میشد از خجالت...
شعر نیست...داستان نیست...
اما واقعا کاش میشد دل آدما رو خوند....

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۸

رفتم..؟رفتي..؟

بیقرار تو ام و در دل من گله هاست ... آه ... بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست..

...ما مقدس آتشی بودیم و بر ما آب پاشیدند...

ميگن فلاني گذاشت رفت...!تنهام گذاشت و رفت؟

کي رفت؟کجا رفت؟خارج رفت يا شهرستان؟شايدم توو يه شهر ديگه ولي نميخواد ببينتم...
جاي دور هم باشه،باز توو همين دنياست و قابل دسترسي...
پس کجا رفته که ناراحتم؟!
بهتره بگم رفتم...!آره!از خاطرش،رفتم...
اين رفتن،پا و وسيله نميخواد...وقتي ميگه رفتي يعني از خاطرم رفتي...
اونوقته که تنهايي...حتي اگه کنارت باشه و يا حتي هر لحظه ببينيش،مثل اینه که همه گوش دارن جز اون....
حس تلخ فراموش شدن...اونم از طرف کسي که همه ي دنياته...

چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۸

دوست مثل دوست....

همیشه قرار نیست دوست داشت و حس خوبی ازش گرفت!گاهی هم دریافت یه حس خوب،باعث دوست داشتن میشه!
میشه ندید و دوست داشت...میشه دور بود اما نزدیک...
همونطور که میشه نزدیک بود اما دور....
حس درک،حس صمیمیت،حس عاطفی و...
کدوم بهتره؟!!
نمیدونم اگه قرار بود فقط از کسایی خوشمون بیاد که ظاهرشون رو دوست داریم،چی میشد؟!!
گاهی یه دلهره توو وجودمون هست که دلمون نمیخواد یه رابطه ای رو از دست بدیم.جالبه که اون رابطه میتونه حتی یه دوستیه ساده باشه!
آره..!بسیاری از ماها دنبال رابطه ای هستیم که لذت بخش باشه!
هیچکس از اینکه توو رابطه ای قرار بگیره که همش سوءتفاهم و دلخوری باشه خوشش نمیاد...
بسیاری از این برخورد ها رو خودمون هم باعث میشیم!با توقعات بیجا داشتن و یا دروغ و ریا حتی به شکل ناخواسته...مثلا اینکه نخوایم طرفمون از موضوعی مطلع بشه که به اون مربوطه ولی ناراحتش میکنه!و یا احساس نا امنی و بهتر بگم نا اطمینانی در رابطه که همون شک هستش...
بعضی روابط رو ما بدون اینکه متوجه بشیم انتخاب میکنیم.به نظرم این وقتی میتونه اتفاق بیوفته که ما فرصت دوست داشتن رو از طرفمون نگیریم و بر عکس...
چه بسا بودند و هستند کسانی که ما اونا رو دوست داریم بدون اینکه بدونیم دوستمون دارن یا نه!
اما خب وقتی این دوست داشتن باعث توقع بشه خیلی مشکل ها هم میسازه!پس به نظرم بهتره که اگه کسی رو هم دوست داریم متوقع نباشیم که اونم مارو همون قدردوست داشته باشه...
ااااا....دوست داشتن هم نسبیه!حتی پیش میاد،توو موقعیتی قرار میگیریم که اصلا فکرشم نمیکردیم.
اینم از همون خواستن و نخواستن هاست...!
هی؟!در هر صورت یادمون نره که پیچیدگیه روابط همجسگراها خیلی بیشتر و حساس تره...!!!
زیاد چرت گفتم،اینم بگم و از این پست بگذرم.
عزیزم؟من کجای این نقشه ی آشفته ی زندگی هستم?
نه دوستم داری که هیچ،و نه اجازه ی دوست داشتن دارم...نه توقع آغوش پر احساست رو دارم نه حتی دوست داشتنت رو...
بی قراری و تنهایی،سهم من از تو...
توو نظرات به این جمله بر خوردم که زیبا گلچین شده بود و ممنونم از فرستندش.
"دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو،دوستي توطئه ی ثانيه هاست ..."

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۸

عجب...!!!

يکي بزرگ ميشه و فراموشت ميکنه!يکي هم بزرگ ميشه و پيدات ميکنه...
يه حس آشنا دور و يه غريب،نزديک...
کاشکي ميتونستيم خودمون باشيم.کاش حداقل با خومون رو درواسي نميکرديم..
دنبال چي هستي؟دنبال چي ميگردي؟!
دوستيمونو چند به حراج ميزاريم؟دوستمون چي؟!
عشقوپمونو چند و به کي ميفروشيم؟!...
يه سال!2سال!10ساله ديگه کجايم...؟
هدف،زندگيه يت زندگيمون براي هدف؟!
زندگي ميکنيم؟يا فقط زنده ايم؟!
درس،هنر،کار و عشق...به کدوم رسيديم؟کدوم هدف و کدوم وسيلس....؟
به نظر من يه اتفاق کوچيک توو زندگي ميتونه رو تمام اون تاثير بزاره!حتي افتادن يه سنگ کوچيک از بالاي يه پرتگاه...
چه برسه به اين زمونه ي پيچيده با اين همه اتفاقات بزرگ و کوچيکه...
از تصميمات بزرگ جهاني و يا کشوريه هر مملکت تا چت کردن يه فرد پشت صفحه ي مجازي با يه غريبه...
البته کشور عزيز ما يکم فرق داره! چون تصميمات بزرگ دلتمردي چون آيت الله احمدي نژاد و آقاي علي يوگي و دوستان ماءمم ايشان به دليل خيلي فراگير بودنشون،رو عموم مردم تاثير ميزاره...
بگزريم...
در رابطه با خودمون،يه ارتباط ساده ي اينترنتي،ميتونه يه عمر ناراحتيه روحي و يا برعکس باعث اميد و روحيه بشه...
اين معجزه ي قرن21 هستش!
آيا ميشه فکر کرد که وسايل ارتباط جمعي وجود ندارن!؟ نظر من اينه که نه...
يه نگاه به دورو برت بنداز بين چندتا از دوستات اينترنتي هستن؟!!!!
هه...
دنياي بزرگ و در عين حال کوچيکي داريم..
هي .ي... اين تازه قطره اي از اين عجايبه که ميبينيم و تجربه ميکنيم...
کی میتونه بگه ما خومون پیچیده شدیم یا ارتباطاتمون یا وسایلمون.........!!!!!

شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

بازم تنهای تنها...


انواع تنهایی داریم...
گاهی کنار دوستت هستی ولی تنهایی...
بعضی وقتا،حتی اگه توو یه جمع شاد و بزن و برقص هم باشی،بازم احساس تنهایی میکنی...
وقتی به عشقت فکر میکنی،اما نمیدونی کجاست و با کی خوشه و.دیگه حتی به تو فکر هم نمیکنه،بیشتر از همه وقت تنهایی...
ه.ه.ه...گاهی هم مثل الان من یه سیگار گوشه ی لبت و باز به تنهاییت فکر میکنی،یعنی همه ی اینها رو با هم جمع کردی...
گاهی نمیدونم به چی فکر کنم!اصلا چطوری فکر میکنن؟! انگار هنگ مکرنم و هیچی به ذهنم نمیاد...
یه عالمه مشکلات از هر نوعی که فکرشو میشه کرد رو سرم میریزه و مثل حلیم،تو هم حل میشن...
 آه.ه.ه...چقدر بده که هیشکی نباشه که لاقل باری از رو دوشت برداره!اگه باری رو دوشت نزارن خوبه!
دیگه حمیدم نیست که بهش غر بزنم،یا درد دل کنم،یا توو خیابون قدم بزنیمو یکم درد دل کنیم...اه الانم وقت مسافرت بود؟!
هه...میلادم رفت...دوست کوچولو و با محبتی که صداش،smsهاش و pmهاش باعث میشد یکم به چیزی فکر نکنم...
کامی هم که همیشه سر کاره یا خوابه!
بقیه هم که یا دیوارن یا سرخوش یا بی حوصله...
همیشه نمیشه یکی کنارت باشه!  اما...
اما گاهی تنهایی ولی انگار دنیا تووی دستاته..
توو یه جمع کسل کننده هستی ولی تو شادی...
گاهی احساس میکنی میشه مشکلات رو به راحتی حل کرد و اصلا مشکلی نیست...مشکلات سبکن نه سنگین!
از همه دوری...از شهرت،از خونوادت،دوستات،ولی بازم تنها نیستی...
چون تنهاییت معنی داره...معنای رسیدن!
بار مشکلاتت نصف شده و نیروی مبارزه داری...
آره...چون میدونی کسی هست که مشکلاتت رو مشکلات خودش میدوونه!تو تنهایی و اون به یادته،حتی اگه ازش دور باشی...
به تو امید میده،دلداریه اون مثل زخم زبونای دیگران نیست...
از همه ی اینا بگزریم....جات خیلی خالیه،ای  نامهربونم...
ه.ه.ه....
بی خیال، پیک اول به سلامتیه تو و میلاد،دوست گلم...

جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

غرور...

گفتن خیلی چیزا سخته...مخصوصا اگه راست باشه!
واسه همینه که دروغ رو به راحتی میگن ولی حقیقت و به اجبار...
ما به خودمونم زیاد دروغ میگیم!
بعضی افراد رو دوست داریم،اما اذیتشون میکنیم و حتی جبران هم نمیکنیم.
اما همیشه قضیه ی اشتباه و دروغ گفتن نیست!
گاهی میخوایم و نمیشه،گاهی نمیخوایم و میشه!
گاهی به خودمون میگیم چی میخواستیمو چی شد...
و اینا زمانی هستش که ما ز طرفمون انتظاراتی داریم که دلمون میخواد براورده بشن...انتظارات گاه بسیار ساده اما مهم که براورده نشدنش میتونه لذت یه رابطه رو تا حد جدایی پیش ببره...
این انتظارات بستگی به ارزش خود طرف و رابطش داره..
توو روابط ما شکلش یکم فرق داره!
اینکه از طرفمون انتظار صداقت داشته باشیم توقع بیجایی نیست...برای بعضی از ماها پیش اومده با افرادی بودیم که بعد هفته ها و یا حتی ماه ها،فهمیدیم که اسمش چیه!یا شغلش چیه ویا حتی سنش چقدره!
 کسایی که توو زندگی ما بودن و اما هرگز نشناختیمشون...
هه... همیشه که نمیشه انتظارات رو به روی کسی آورد!گاهی مزه ی یه رفتار زیبا فقط زمانیه که مطرح نشه!!!
حتی زمانی که مثلا ما میدونیم طرف اسمش چیه اما دلمون میخواد از خودش بشنویم.
واینکه از بهترین دوستت توقع داشته باشی که مشکلشو بهت بگه و تو رو محرم بدونه...
هی.....یکم اگه فکر کنیم میبینیم توقع و انتظار بیجا نیستن....امید برای بقای احساس هستن...

چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۸

از جنس من...

من آخرین گل تو این کویرم ... تنم چه ساکت ...لبم چه تشنه است...تو قلبم انگار زخم یه دشنه است...


حرف تازه ای نیست اگه بگم یه مدته که دلم خیلی تنگ شده...
اگه این خیلی ها رو با هم جمع کنم،میشه همیشه...
بعضی از دوستام میپرسن چرا همش از عکس پسرها استفاده میکنی؟!توو گوشیت،توو کامپیوترت،توو وبلاگت و...
راستش یاد قبلاها افتادم که با نامهربونم،هر موقع که میخواستیم یه جمله ی قشنگ بهم بگیم یا احساسمون رو بیان کنیم،یه ترانه ی قشنگ رو گلچین میکردیمو برای هم پخش میکردیم...هه..اگرچه بعدها فهمیدم که ون چیا برام میزاشت!آخه هر بار که پیشش بودم،اونقدر نگاهش میکردم که حواسم نبود چی دارم گوش میدم...!اونقدر مست بودم که جز صدای اون چیزه دیگه ای لذت گوش دادنو برام نداشت..!
انصافا چرا استفاده نکنم؟؟!
آغوش های پر حرارت و بوسه های سوزنده،که ممکنه تجربه ی خیلی از ماها هم بوده باشه...
زمانایی که دستت روی تن عشقت میلغزه و قلبت برای حس کردن وجودش چندین برابر میتپه...
زمانی که دلتمیخواد از من،ما بسازی...دلت میخواد اونقدر به خودت بچسبونیش که در وجودش ذوب شی...
زمانی که از شرم چشماش،چشماتو میبندیو گرمای بوسش وجودتو با طراوت میکنه...
وقتی دستتو پشت شونه هاش میزاریو سرشو رو سینت و ناخداگاه اشک از چشمات سرازیر میشه...
عشق بازیه دوتا همجنس...هم جنس من،هم جنس تو!
ه.ه.ه....
چقدر هوس خوبه :( هوس داشتن تو...هوس بوسیدن پیشونی و چشمای قشنگت..
هوس صدا کردن اسمت...

؟؟؟...


اگر چه خالی از اندیشه ی بهارنبودم ...ولی بهار تو را هم در انتظار نبودم...

گاهی وقتا یه سوال ساده مغز آدمو واسه ساعت ها یا شاید ماه ها درگیر میکنه!
راستش به نظرم  پاسخ به همین سوالاس که باعث رشد تفکرات آدم میشه!
سوالایی که با "چرا و اگه" شروع میشن!
به قول رامین اگه یکی یهو زد زیر گوشت تو در مقابل چیکار میکنی؟!
یا وقتی میگیم فلان چیز نیستیم،حالا چی هستیم؟!
یه به قول حمید چرا ما به خودمون میگیم گی؟!
اگه ما همجنسگرا هستیم،معیار تعریف هویتمون چیه؟! و هزاران سوال مانند اینا...!
شاید توو نگاه اول زیادی ساده و مسخره به نظر بیان،اما موقع جواب دادن هنگ میکنی! یا مثل امتحان حمید باید ساعت ها به خودت جواب بدی و ورق ها در موردش بنویسی...
چرا؟چگونه؟چطوری؟...
بهتره قبل اینکه کسی از ما بپرسه،خودمون از خودمون سوال کنیم وجوابشم بگیریم...
توو وجود همه ی ما ها خصلت های خوب و بدی هستش که رو روابطمون و توقعاتمون تاثیر میزارن...
چه خوبه اگه ادعای دوستی میکنیم،کمی اعتماد خرج کنیمو همو خوب بشناسیم.روحیات همو درک کنیم و مهمتر از همه شرایط همو..من متاسفم از اینکه گاهی خودم هم به نظر خودم عمل نمیکنم!
اگه شناخت باشه،وقتی حمید باید 9/10شب خونه باشه،دوستش ناراحت نمیشه و نمیگن امله!
وقتی شناخت باشه،وقتی بهترین دوستت یه سیلی بهت میزنه،بر نمیگردی یکی هم تو بزنی!چون میدونی دوستت داره..
وقتی شناخت باشه،دیگه یه دوست خیابونی نیستی...
و اگه شناخت بود....من الان پیش خدای رویاهام بودم....
همه ی اینا خودشون سوال هستن!چرا شناخت؟چرا رابطه؟!!!
چه فایده که ما حتی از گفتن اسم خودمونم هراسونیم...